ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

اولین آب بازی در خلیج فارس

سلام شیرین عسلای مامان و بابا.دیروز تصمیم گرفتیم که بریم کنار دریا.ظهر با مامان پرهام تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که بریم.من و ثنا هم با کمک هم یه عالمه اسنک درست کردیم بعلاوه ی سیب زمینی سرخ شده.وسایل شام رو هم اماده کردیم و رفتیم.ثنا و پرهام با پدرهاشون رفتن و کلی شنا کردن.ثمین کوچولوی ما هم برای اولین بار پاهاشو تو آب خلیج فارس زد و کلی آب بازی و شن بازی کرد.البته چون باد میومد،زیاد نذاشتمش تو اب بمونه.بیشتر توی شنهای ساحل بازی کرد.کلی ذوق کرد بچم!بعدش هم که هوا تاریک شد،رفتیم پارک و تا دوازده و نیم اونجا بودیم.   ...
29 ارديبهشت 1391

ثنا و نقاشی مادر نمونه

سلام به گلهای زیبای باغ زندگیم.روزی که مهد بودم ،خانم رضائی به خانم خنکساری گفتند :به بچه ها بگید نقاشی مادر نمونه رو بکشن:یه مسابقه ست.من گفتم ثنا حتما منو در حال ظرف شستن میکشه و خندیدیم.وقتی ثنا اومد ازش پرسیدم چی کشیدی؟گفت : "یه مسجد کشیدم و یه مادر و دختر که دارن میرن مسجد،نماز بخونن و یه شیطون عصبانی و یه فرشته ی خوشحال!" جا خوردم!قربونت برم که اینقدر فکرت بزرگه و اینقدر بامعرفتی.من کجا و تو کجا... دیروز با یه جایزه اومدی و گفتی نقاشیم برنده شده و بهم جایزه دادن.با ذوق و شوق بازش کردیم.البته خودت مغناطیسیش رو داری که پسر و دخترن و این یکی چوبیه.مبارکه دختر هنرمندم. دیشب از طرف اداره ی بابائی شام دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت...
27 ارديبهشت 1391

شکرگذاری

خدا را سپاس که هدیه ی ارزشمند دیگری به ما بخشید.دختر زیبا وپرنوری که همچون ثنا ی مهربانم با آمدنش به زندگیمان برکت و شادی به ارمغان آورد.به پاس این رحمت بی پایان خداوند را شکر گفته و این کوچولوی گرانبها و ارزشمند را ثمین نامیدیم. ...
27 ارديبهشت 1391

ثنای عزیزم،منو ببخش...

امروز(شنبه)صبح ،وقتی اماده شدی دوباره با هم شعر و دکلمه ای رو که قرار بود برای جشن پایان سال اجرا کنی، دوباره تمرین کردیم.و تو مثل همیشه با مهارت حفظ کردی اونهم در عرض یک روز.همون متنی رو که مربی داده بود با یه کم تغییر و شعری رو که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده بودن.ظهر وقتی دیدم که دیر شده و خبری از اومدنت نیست،با مهد تماس گرفتم و فکر کردم که موندین برای تمرین تا واسه ی جشن فردا اماده باشید.وقتی خانم رضائی گفتن که "جشن دیروز بوده،چرا شما و ثنا جون نیومدین ؟!" انگار دنیا رو سرم خراب شد...با تعجب چند بار پرسیدم :"کی؟دیروز ؟ولی شما که به من گفتید یکشنبه جشنه؟!" بعد فرمودن بله قرار یکشنبه بود ولی چون اون روز سالن خانه ی بازی پر بود ،روز...
24 ارديبهشت 1391

مادر،زیباترین واژه

 " میلاد دخت نبی اکرم،حضرت فاطمه ی زهرا(س)بر همگان مبارکبـــــــــــاد" مادر یعنی به تعداد همه ی اشتباهات گذشته ی تو،صبوری! مادر یعنی به تعداد همه ی روزهــــای آینده ی تو دلواپسی! مادر یعنی به تعداد همه ی خوابهای کودکــانه ی تو،بیداری! عشق و هستی با تو معنــا میشود                                  لحظه هایم با تو زیبا میشود دل که بی تو قطره ای ناقابل است                 &nb...
22 ارديبهشت 1391

شیطنتهای فسقلی خونه ی ما!

شلام به همگی.یک هفته س که دالم به بریم میگم بِییم.تازه چن بار هم به بابام گفتم رِدا بابی و به مامان هم میگم مامانی و مامی و مانی!!دیگه یاد گلفتم که دریا  رو درست بگم.به آره هم خیلی با ناز میگم آیه.جوجه رو هم یاد گلفتم.به خداحافظ هم میگم اُدادا .در جواب عموزنجیر باف هم میگم بَیِه .با اجی ثنا قطار بازی میکنیم و منم دو دو میگم . عاشق اینم که روزی چن بار با کالسکه بیام تو سالن و بلم تو اتاق. یه چیز دیگه :دو روز پیش از تخت آجی ثنا بالا لفتم و به یکی دیگه از آرزوهام لسیدم.حالا دیگه همه ی کتابها رو نیگاه موکونم و دست به همه ی چیزائی که از دست من اون بالا میذاشتن،میزنم. لباسها هم که از دست من در امان نیستن و روزی هزار بار باید ما...
17 ارديبهشت 1391

عمه و خاله شدن هم زمان مامانی!

عروسکهای قشنگم،بعد از تقریبا سه سال خدا یه نی نی کوچولو به زن دائی معصومه و دائی مهدی داده که انشااله تا آبان ماه به دنیا میاد و بالاخره منم عمه میشم .و بعد از حدود هفت سال خدا یه نی نی هم به خاله مهتاب و عمو عبداله داده که انشاله اون هم آذر ماه چشماشو رو به دنیای ما باز میکنه و من بعد از هفت سال بالاخره خاله میشم. الهی من فدای دوتاتون بشم .از صمیم قلبم براتون آرزوی سلامتی میکنم. این وسط کلی خوش به حال ثمین میشه چون هم با امیرعلی میتونه همبازی باشه هم با بچه های دائی مهدی و خاله مهتاب.چه آتیشی بسوزونن وقتیکه دور هم جمع بشن!                   &...
16 ارديبهشت 1391

آرزوی قشنگ ثنا طلا

سلام شیرین دخترک های مامان.جونم براتون بگه که ما جمعه شب ساعت یک و نیم رسیدیم خونه.صبح از زور خستگی نمیتونستم بلند شم.اما بالاخره بابا بیدارم کرد تا ثنا رو راهی کنم.شب هم رفتیم تمرین اسکیت.یکشنبه عصر رفتیم بازار و برای مربیهای ثنا کادوی روز معلم خریدیم.برای خانم خنکساری یه بشقاب چینی که روش الله نوشته شده بود و بسیار زیبا بود.برای کمک مربی ،خانم حیدری یه گلدون چوبی بیضی شکل و برای مدیر و مربی زبان و مربی نمایش هم یکی یه شاخه گل.حالا موندم چطوری اینها رو صبح با خودش ببره .آخه بی نوا باید از 50 تا پله پائین بره!! یکی از دوستان جدیدمون ازمون خواسته بود که به وبلاگشون سر بزنیم و آرزوی خودمون و بچه هامون رو بنویسیم.وقتی به ثنا گفتم یه آرزو بکن،...
13 ارديبهشت 1391

ثنا و ثمین در حافظیه

سلام به شیرین عسلهای خودم.امروز که پنجشنبه بود،عصر رفتیم بیرون.هوا عالی بود ،هوای حافظ کردیم و رفتیم حافظیه.اردیبهشت ،شهر شیراز واقعا زیبا و دیدنیه.البته بجز خیابونهای پر تردد و ساعتها در ترافیک موندن!چون این سه روز هم تعطیل بوده،مسافران زیادی هم به شیراز سفر کردن که خودش حال و هوای دیگه ای به شهر داده.بعدش هم رفتیم پارک آزادی و ثنا طلا اسکیت سواری کرد.و ثمین بلا هم که اینروزا ماشاله خیلی شیطون شده کلی اینور و اونور دوید و از پله ها با گفتن سه چهار، بالا و پائین میپرید(چون یک و دو رو ما میگفتیم حالا سه و چهار رو اون میگه)   این درب حرم امام علی ست که به دست هنرمندان شیرازی درست شده ...
8 ارديبهشت 1391